چرخش روزگار

به نام خدا

کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه ،در انتهای سرازیری می نشیند و به من لبخند می زند.

با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟

از کوچه پایین آمدم ،اما انگار او رفته بود.انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز لبخندی برای من به جا گذاشته بود.

کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد ، اما من دیگر نمی توانم تند تند پایین بیایم.

گاهی که نفسم میگیرد ، می نشینم و به بچه هایی که تند تند پایین می ایند میخندم.

دیروز پسر بچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی؟

زندگی کوتاه است و سریع تر از آن چیزی که می پنداریم خواهد گذشت....

/ 0 نظر / 12 بازدید