احمق که نیستم

به نام خدا

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی یک تیمارستان پنچر شد ومجبور شد همان جا لاستیکش را تعویض کند.

هنگامی که سرگرم این کار بود ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ رد شد و آنها را به درون جوی آب انداخت آب آنها را برد. مرد مانده بود چه کند که تصمیم گرفت ماشینش را رها کرده و به دنبال خرید مهره ها برود که یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های تیمارستان نظاره گر ماجرا بود به او گفت: از سه چرخ دیگر ماشین یک مهره باز کن و این لاستیک را با این سه مهره ببند تا به تعمیرگاه برسی.

مرد به حرف او اهمیت نداد اما بعد که کمی فکر کرد دید بهتر است همین کار را بکند.

هنگامی که خواست حرکت کند به دیوانه گفت: خیلی فکر جالبی کردی پس چرا تو را به تیمارستان برده اند؟

دیوانه لبخندی زد و گفت:من اینجام چون دیوانه ام.ولی احمق که نیستم...

/ 2 نظر / 13 بازدید
متین

جالب بود...مثل اینکه روانپزشک احمقی داشت[نیشخند]