قطره..

به نام خدا

قطره گفت :خدایا مرا دریا کن !سنگها خندیدند ؛ گقتند : تو ...؟!!!!! دریا ....؟؟ نسیم وزید : من فرستاده ی خدا هستم . آمده ام  تو را دریا کنم !قطره خوشحال شد : چه باید بکنم ؟؟: بر خاک بیفت !قطره از روی برگ خزید و روی خاک افتاد ...غنچه ی تشنه قطره را نوشید ... جان گرفت و شکوفا شد ...
(به نقل از یکی از همراهان همیشگی )
/ 0 نظر / 6 بازدید